![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای پراکنده |
|
سبک هستم و انباشته از خوشه هایی از تنهایی ای ناب ! سرد است .انگار در سرما غمها را خوبتر می شناسم و با ان ها دمخورتر می شوم .دانه های باران روی سقف شیروانی گلخانه رنج گرفته اند .تند تند.انگار موسیقی زندگی فرو می ریزد! و و این تندی دانه های باران مرا به شتاب وا می دارد. شیراز پائیزی دوست داشتنی را به تماشا نشسته و روزها و شبهایش پرستیدنی شده است ! رودخانه ی این نزدیکی به راه افتاده ! از دل کوها می دود تا این جا و دورترها ٫ صدای پایش آرامم می کند .دلم می خواهد گام به گام با رودخانه بروم . از پنجره ی اتوبوس رقص و بازی برگ و باد را تماشا می کنم .یکی از همکلاسیهایم را می بینم و هر چه برایش دست تکان می دهم مرا نمی بیند ! بسیار کسان هستند که ما را در زندگی نمی بینند ! می خواهم درازای خیابان را از کنار نرده های باغ ارم پیاده بروم .اما فرصتی ندارم .دل آشوبه دارم و این دل آشوبه ها بدنم را بی حس کرده است .به در ودیوار می خورم .می افتم .زانویم را می گیرم و بلند می شوم دست به دیوار نمی برم ! برمی خیزم و براه می افتم و می دوم .افتادنهایم زیاد شده است و گاه مایه ی خنده ی دیگران !پایم به لبه یفلزی پله می گیرد و بعد از دقایقی گرمای خون درون کفشم مرا متوجه ی عمق زخمم می کند ! این عاشقانه ترین هوا است /که تو درخت را صدا می کنی /و من دستی به سوی افق دارم /که تو را دوباره در حافظه عبور دهم /و گلدان را ازعشقی مفرط به گیاه بشناسم /خودم را بشناسم /ترا به سوی گندم می بردم /که شقایق در دستم خون شد /تو چه می دانی که ما بازی کودکان را دیدیم /یافتیم /رها کردیم /و پیری از پنجره ی خانه ها/ با پرده ها بافتیم /و حافظه را باگلی دیگر رنگ افق /رها کردیم /سقوط گل ازحافظه ی مرد به چاه /کبوتران را در ایثار خانه داده است .(احمدرضا احمدی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:36 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
دستم را که در آبی بی کران دریا فرو میبرم دلم میخواهد بر این گستره زانو بزنم و دریا را شکر گویم ! تماشای این بیکرانگی مرا به یاد اندیشه های کانت می کشاند ، او امر والا را از امر زیبا منتزع می کند و امر والا را شکوهمند ، ساده ، عظیم و ناکرانمند میخواند و به گستره ی دریا چون مثالی بی نظیر اشاره می کند !... و گسترهی دشتهای سبز هرمزگان ، نخلهای استوارش ، سکوت معنادارش ،چشمان مهربان . دستان زحمت کش و گشاده و دلهای قانع مردمانش و شترهای صبورش مرا به دل تاریخ کهن سرزمینمان میراند ! گویی صدای پای کاروانیان گذشته را از دل این دشتها و راههای پر وپیچ و خم خاکی می شنوم ! پهنهی دشتهای سرسبز و پربرکت استان هرمزگان را را برای انجام کار تحقیقاتی حکیمه ی نازنین پیمودیم .حکیمه در رشتهی خاک شناسی گرایش پیدایش و رده بندی خاک مقطع دکتری تحصیل میکند. دانشجویی است پرتلاش و دوست داشتنی که من بیشتر از چشمان رنگی زیبایش درونش را میخوانم .بارها در طول سفر خدا را یاد کرد و از او یاری طلبید .در این سفر رضوان عزیز هم با ما همراه بود او به تازگی مقطع فوق لیسانس خاک شناسی را پشت سر گذاشته است ، رضوان مهربان و صمیمی است و تنها معنای چشمانش مهر است و اندکی شیطنت کودکانه ! از بودن در کنارشان سرشار بودم از احساساتی ناب و ماندگار ! هشت روز به یاد ماندنی را در هرمزگان در حالی پشت سر گذاشتیم که هر روز دو کارگر برای حفر پروفیل (چاله ای که برای شناسایی و برداشت لایه های مختلف خاک کنده می شود )با ما همراه بودند .دو روز اول افغانیهایی عزیز و ساده هستند .روز اول در ایسین نجیب و محمد و روز دوم در کهورستان اسماعیل و داوود دو برادر .نجیب بیست و چند ساله است و محمد تنها پانزده سال دارد .در حین کار حکیمه از نجیب می پرسد ازدواج کرده ای ؟ صورت نجیب خندان می شود و می گوید بله .می پرسم فرزندی دارید ؟ می گوید دو دختر .چهره اش این بار برای این پاسخ بیشتر می شکفد .می پرسم اسمشان چیست ؟ می گوید گل زمین و دروژه .می گویم دروژه چه معنایی دارد ؟ کمی مکث می کند و می گوید نام گلی است .و این پاسخ مرا می کشاند به سرزمینشان افغانستان و در هم تنیدگی بحرانهای بسیارش و مردمی که چون نجیب چشم براه رویش گل از دل زمین اند ! در انتظار آرامش و آبادی .رو به به آسمان می کنم و برایشان دعا میکنم . محمد پانزده ساله ، بزرگ است این را دستانش به من می گوید ، دستانی که به اندازه ی مردی کارکرده و مسن پیر است ! ... دستان محمد به من می فهماند که زندگی یعنی ساختن فردا زندگی یعنی عشق به بودن ،و چشمان نجیب به من می گوید زندگی یعنی قناعت و تلاش و سرشار بودن از داشتن خانواده ای کوچک که شاید روزها و ماهها از آنها دور باشی زندگی یعنی در انتظار بودن انتظار لبخند شادمانه ی کودکت که روزها ندیدی اش اما هر لحظه به یادش بوده ای ! نجیب و محمد خاک را میکنند و من به یاد کار باستان شناسان می افتم دلم می خواهد از زمین گلدانی در آید ! نجیب خاک را می کند و من به یاد کشاورزان می افتم و به یاد پدربزرگم که چه صمیمانه با خاک و آفتاب مأنوس بود ! نجیب خاک را می کند و من به یاد کار گورکنان می افتم ...گاه تنها مرگ اندیش می شوم ، نجیب خاک را میکند و من کیسه ی پلاستیکی را برای حمل خاک آماده میکنم و به کار بچه های خاک شناسی فکر میکنم.راستی آنها در هنگام کار چه از خاطرشان میگذرد؟!... اسماعیل و داوود هم از افغانهای نجیب و پاکند که از چشمانشان شرم و سادگی می بارد !روز سوم به سرزه و رضوان می رویم .دو کارگر ایرانی (دارابی) همراهمیمان می کنند .آنها هم از جوانان مخلص و زحمتکشی اند که با عرق جبین نان می خورند .روز چهارم به شمیل و فارغان و احمدی گام می نهیم .دشتهایی پر از برکت همچون دیگر دشتها .با این تفاوت که اینجا کوهستانی است و خنک .گویی اصلا در خطه ی جنوب نیستی ! مرکبات.گردو ذرت و انار و انجیر از محصولات مهمشان است .در این روز موسی و مردی مسن که نامش را نپرسیدیم با ما هستند .موسی پاک و ساده است .در حدود چهل سال دارد.همواره می خندد .هر چه می گوییم لبخند می زند و نمی تواند پاسخی گوید! موسی زمین را می کند و می کند ، گاه سر بالا می آورد و عرق پیشانی اش را پاک میکند و نفسی تازه می کند .موسی زمین را می کند و من به این فکر میکنم که چه ساده و بی آلایش است دنیای ذهنی اش ! گویی هیچ چیز برای رنج وجود ندارد و هیچ غمی در درونش موج نمی زند .موسی زمین را می کند ، باد می وزد و من در باد گریه می کنم ! باد اشکهایم را می روید و دل تنگیها و خستگیهایم را هم ! ...روز پنجم در قلعه قاضی و تخت هستیم .روزی است بس به یاد ماندنی .دو نوجوان از قلعه قاضی با ما هستند. حسین و محسن .هر دو نازنین و پر تکاپو .حسین سال دوم دبیرستان است و محسن سال سوم .هر دو رشته ی علوم انسانی و معترض به محدویتها و فضای آکنده از غم .اما هر دو می خندند .به غمها و به نداشتنها .حسین خوش زبان است و ما از او پی در پی سئوال میکنیم .صادقانه و با شوخی پاسخ می دهد .از چشمانش صداقت می بارد ! محسن کم روست و کم حرف .اما دوست داشتنی .می گویند پنج شنبه ها به دریا می روند و برای مایحتاج خانواده ماهی می گیرند و جمعه ها (مثل آن روز) کار می کنند . و من دائما تشویقشان می کنم به خواندن درس و مطالعه .اگرچه کمی دلزده اند و از آینده چشم اندازی روشن ندارند ! برای ناهار در نخلستانی سفره پهن می کنیم .حسین و محسن از سر خجالت دیر به کنار سفره می آیند .نگاهشان نمی کنیم تا راحت غذا بخورند .بعد از ناهار محسن از نخلی بالا می ورد و حسین هم .هر دو برایمان خرما چیدند .تا بعد از ظهر خوش صحبتیهای حسین وقتمان را پر می کند از خاطراتی خوب .گویش خاص منطقه را من دیر می فهمم و حکیمه که بهتر متوجه می شود گاه به گاه حرفهای حسین را برایم می گوید و من از خنده ریسه می روم .موقع خداحافظی که می شود همانطور آرام و نجیب و بازیگوشانه از ما دور می شوند از پنجره ی ماشین که نگاهشان می کنم .محسن نگاهم می کند و من برایش دست تکان می دهم و او هم ! روز ششم در دشتهای اطراف میناب هستیم هشت بندی .چراغ آباد و تو کهور .دراولین وهله میناب را شهری پر از غم و دلگیر یافتم .حتی ترسی بر من چیره شده بود .اما تنها طی دو روز دریافتم این شهر و نقاط پیرامونش پر است از مهربانی و گرمی و صمیمیت.صمیمیتی که در چهر ههای آفتاب سوخته و چشمان پر از حرف مردمانش پیداست ! این صمیمیت را وقتی بیشتر حس می کنم که آقای سعیدی (از همسایگان اقامتگاهمان در میناب) نانهای گرم را به دستم می دهد و ساده وار عبور می کند بی هیچ انتظار پاسخی !... و نانهای گرم مرا به کرتهای گندم می کشانند !...................... گرچه عدم امنیت و قاچاق و آفت زمینهای کشاورزی خواب راحت را از این مردم نازنین ربوده اما همچنان این شهر و روستاها و بخشهای اطرافش زنده است و امید در چشمان مردمش موج می زند.در این روز حبیب و یعقوب با ما هستند هر دو نوجوانان هفده هجده ساله اند ، صبورانه تا بعد از ظهر کار می کنند .حبیب خجالتی است و نگاه مهربانش را از من می دزد ! و یعقوب هم با شرمی دوست داشتنی در نگاهش بسیار مهربان است .حتی اجازه نمی دهد من چکش کوچکی را بردارم !! به نظر می آمد دوست ندارند سئوالی در مورد زندگیشان بپرسیم ! ما هم سئوالی نکردیم ! دلم می خواست راجع به درس خواندنشان بپرسم ! حبیب و یعقوب خوب کار میکردند اما اندکی ناوارد بودند .لیوان آب را که به دست یعقوب میدهم گلویش سرشار میشود از حس طراوت و تازگی و میخندد. وقت خداحافظی چشمان حبیب و یعقوب برایم پر از رازهایی ناخوانده باقی می ماند ! و سرانجام روز هفتم روز آخر کار در دشت مسافر آباد رودان .بهرام و ابوذر خون گرم و پر تلاش ما را کمک می کنند.بهرام آبادانی است و ابوذر اهل روستای زیارتعلی .از بهرام درباره ی تحصیلش می پرسم و او می گوید تا سوم راهنمایی درس خوانده است اما بعد کارش را شروع کرده و به مدرسه نرفته است .حتی تشویق معلمها هم برای بازگشتش به مدرسه اثر بخش نبوده ! نمی دانم چرا دلم می خواست این جوان بیست و چند ساله برادرم باشد .چشمان قهوه ای اش در گردی صورت آفتاب سوخته و سبزه اش حرفهای بسیاری برای گفتن داشت حرفهایی از روزهای سخت و رنجهایی که در مهاجرتش به میناب دچار بوده است ...ابوذر هم جوانی است سنگین و متین که نگاهش از نجابت سرشار است .گوشی موبالیش روشن است و از آن صدای احسان خواجه امیری پخش می شود :سلام ای غروب غریبانه ی دل /سلام ای طلوع سحرگاه رفتن /سلام ای غم لحظه های جدایی/خداحافظ ای شعر شبهای روشن /......خداحافظ ای داغ بر دل نشسته / تو تنها نمی مانی ای مانده بی من /تو را می سپارم به دلهای خسته /...تو را می سپارم به دامان دریا /...تو را می سپارم به رویای فردا ....... و شب بازگشت زیر نور ماه شب چهارده خاطراتم را مرور می کنم ! ... با خود می گویم چه صمیمانه میخواهمت وطن ! دلم می خواست راجع به کنارهای مقدس ، قدمگاههای پر تعداد و زیارتگاه پیر چوگان و سلطان سید محمد و مسجدهایی که بر بلندترین نقطه ساخته شده اند ،از دردها و گفته های کشاورزان و صمیمیت مردمان میناب بیشتر بنویسم اما فکرمی کنم این پست طولانی شده است !..... در پست بعدی چند عکس را از این سفر قرار می دهم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:46 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
باد می وزد ٬ نخلها ٬ سپیدارها و سرونازها تاب می خورند ...غروب است سرد است ...صدای آونگی از آن دورها مرا از خوابی بیدار کرده است ! می خواهم چیزی بخوانم اما نمی توانم ...سعی میکنم کتاب تجلیات روح ایرانی را بخوانم نمی توانم ...اهنگ عشق آندره ژید هم دیگر کششی برایم ندارد. هایکوهای ژاپنی را باز می کنم یادم می آید نویسنده ای از هایکوها در داستانش استفاده کرده بود و چه نوپردازی دلنشینی بود ! می خوانم بالاتر از /صدای آزاد راه /باد در سپیدارها و هایکویی دیگر :بر شاخه ای لخت /کلاغی نشسته /غروب پاییز ...منظره ی دلگیری است ..همه مشغول اند اما حواس من اینجا نیست .لیوان چای را می نوشم و می روم ...در سالن مطالعه تصاویری در ذهنم می سازم و حذف می کنم زیبا و زیباتر ٬پر احساس ..همه را پاک میکنم .به سرشت تلخ بشر فکر می کنم یادم می آید این عنوان کتابی است از برلین و من چقدر از خواندنش لذت بردم !...اینجا در تنهایی گریه میکنم مدتهاست گریه نکرده ام .می دانم حالم خیلی بد است و باید خود را بازبیابم !دلم می خواهد تنها باشم و سکوت کنم فکر کنم به فراسوها ٬به بودن ونبودن و چگونه بودن ...هایکویی دیگر می خوانم : بارانی تلخ /دو سکوت/ زیر یک چتر اشکهایم را پاک می کنم .به سفر فکر می کنم .با حکیمه و مرضیه هفته ی آینده به سواحل جنوب خواهیم رفت ! دلم تنگ این سفر است !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:11 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
دلم برای صدای پای رودخانه ی این نزدیکی تنگ است !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 10:20 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
با خنکای صبح بیدار می شوم. خورشید آرام آرام بالا می آید دلم می خواهد نورش پنجره را بشکافد و بر صورتم بتابد اما این سو در سایه است ! پنجره را بیشتر باز می کنم .نگاهم پروانه ی کوچک سفیدی را دنبال می کند و گمش می کند ! جنب و جوش این روبرو باز هم آغاز شده و مرا برای تکاپویی دیگر به پیش می راند .صفورا و سمیه آماده میشوند و میروند. اسفار کاتبان ابوتراب خسروی و آهنگ عشق آندره ژید هنوز روی میز است و فرصت نکرده ام تا به آخر بخوانمشان .این روزها در مورد فلسفه ی هنر می خوانم .امروز باید یادداشتهایم را مرتب کنم تا آماده تر شوم .مطالبم را تورقی می کنم .نگاهم روی جمله ای می ایستد : آنجا که کلام نتواند پیش رود موسیقی آغاز می شود .موبایلم را روشن می کنم و زبان آتش را انتخاب می کنم .از لئون تولستوی در کتاب هنر چیست ؟می خوانم « ویژگی ذاتی در هنر بیان و انتقال احساسات درونی هنرمند به مخاطب است ...هنر یک فعالیت انسانی است و عبارت است از این که انسان آگاهانه به یاری علائم مشخصه ظاهری احساساتی را که خود تجربه کرده است ، به دیگران انتقال دهد .به طوری که این احساسات به ایشان سرایت کند و آنها نیز آن احساسات را تجربه نمایند و از همان مراحل حسی که او گذشته است ، بگذرند ...»در ذهنم تصاویر متعددی از روزهای پس از انتخابات با شتاب عبور می کند : تفنگت را زمین بگذار / که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار / تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن /من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن /ندارم جز زبان دل- دلی لبریز مهر تو /تو ای دوستی دشمن .../ در صفحه ای دیگر می خوانم هنر تنها شهود و الهام و آفریدهی سرآمدها نیست .هنر و ادبیات را باید پدیده ای تاریخی مشروط و تولید شده دانست ...زمزمه میکنم زبان آتش و آهن /زبان خشم و خونریزی است /زبان قهر چنگیزی است /بیا بنشین بگو ، بشنو سخن شاید / فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید ...ورق می زنم در صفحه ای که دربارهی اندیشه ها و آراء ابن عربی نوشته ام می خوانم « عالم ، هنر خداست و تمام موجوداتی که خداوند در عالم آفریده ، همگی ظهور حق تعالی هستند .و خداوند که این اشیاء را آفریده ، هنرنمایی کرده است ...بنابراین انسان به صورت و همانند اوست وقتی دست به ابداع و خلاقیت هنری میزند از یک سو خودش دارد ظهور مییابد و تجلی میکند و از سوی دیگر خدا دارد در انسان و هستی تجلی می یابد .» با خود تکرار میکنم تو این آیین انسانی چه می دانی ؟ اگر جان را خدا داده است /چرا باید تو بستانی ؟/چرا باید که با یک لحظه غفلت ، این برادر را / به خاک و خون بغلطانی ؟... با خود می گویم : هنر تجسد روح دوران و حقیقت آن است ...تفنگت را زمین بگذار |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:22 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
1-همواره بر این باورم که خوانش سطحی و توصیفی تاریخ به درک عمیق پژوهنده نمی انجامد و نظر کردن از دریچه های نویافته ی فلسفی و روانشناسانه و جامعه شناسانه و ...به پهنهی وقایع و رویدادها کاری است بس دشوار و پرخطر با این حال به شدت علاقمند به خوانش نوع دومم و لذتی مدام را در این گونه خوانش تجربه می کنم .روزنه های فرانگرانه در عرصهی مطالعات تاریخی با فاصله گرفتن از وقایع ، محقق مشتاق را به درک عمیق و ژرفکاوییای از متن حوادث می رساند که باعث برآمدن آثار و نوشته هایی نو و در خور توجه است..... گسترهی فلسفه گسترهای است انبوه از نظریات مختلف و درک و دریافتهای پرحجم فیلسوفان که هر یک به سهم خود بر شاخسارهای فلسفه این درخت تنومند افزوده اند .در این میان فلسفهی هنر نیز گسترهای است پر کشش که بیانگر تاملات فیلسوفان است در چیستی و مبانی هنر مساله زیبایی و کارکردهای هنر و ... بر اساس نظریات برخی از متفکران هنر از سرآمدها و نیروهای برتر هستی صورتبندی می شود و برخی دیگر بر این باورند که هنر ترکیبی است درهم تنیده و پیچیده از عواملی تاریخی و واقعی .اما نیک روشن است که برساخته شدن اثر هنری از حیطهی این دو تعریف خارج نیست و آفرینش هنری تلفیقی از این دو نظر است بدین معنا که خلاقیت هنری هم الهام هنرمند و هم تاثیر او را از وضعیت زمانی دربرمیگیرد. بندتوکروچه در تعریف هنر میگوید : هنر شهود صاف و ساده است .نیچه در زایش و تراژدی می نویسد : هنر ، زندگی را ممکن و شایسته ی زیستن میکند .او با این گفته یکی از بالاترین ستایشها را به هنر اختصاص داده و در پاسخ به منتقدانش میگوید « دیگر مطمئن شده ام که هنر والاترین رسالتها را دارد.او در فرجامین سالهای عمر خود همچنان نیک و والا به هنر مینگریست وی مینویسد : « چشم انداز ضد متافیزیکی به جهان ، هنری است.» نیچه به جهان پند داد که همچون اثر هنر باشد که هماره خود را میآغازد .هگل در مورد هنر با دیگاهی تاریخگرایانه مینویسد .نظریه های او دربارهی هنر را میتوان تاریخ هنر قلمداد کرد .هگل نیز هنر را امری شهودی می داند.او در واقع فلسفه و هنر و دین را سه جلوه ی مطلق می انگارد که در این بین هنر به عنوان یکی از سه لحظه با زیبایی هم بسته است .هنر چیزی نیست جز جلوه یا تحقق ایده یا مطلق .هگل هنر را یکی کننده ی طبیعت و ذهن می داند که در آن آگاهی نقش کلیدی دارد.هگل تعریف خود از هنر را نابسنده می داند و بر این نظر است که فقدان تعریف دقیق و اندیشیده یعنی ناروشنی و ابهام معنایی برای هنر چیزی است اساسی و بنیادین ، زیرا هنر وجه یا شیوه ای از آگاهی است که در ماده یا دنیای بیرونی جای می گیرد و از توصیف مفهومی می گریزد ...او تاریخ هنر اروپا را به ادواری سه گانه تقسیم می کند و به بررسی هر یک می نشیند ... در این باره در پستهای آینده خواهم نوشت . اما درمیان فیلسوفان ایران نیز نظریات جالب توجهی در مورد هنر به چشم می خورد .ملاصدرای شیرازی بر اساس جانشینی انسان بر زمین به جای خدا در اسرار الایات می نویسد : « هر کدام از آحاد بشر ، ناقص یا کامل از خلافت الاهی بهره ای دارند، به اندازه ی بهرهای که از انسانیت دارند .به خاطر فرمایش حق تعالی او خدایی است .شما را بر روی زمین جانشین داد ...این آیه به این اشاره دارد که هر یک از افاد بشر چه برترینها و چه غیر برترینها خلیفه ی خدا بر روی زمین هستند .صاحبان فضیلت در آینه اخلاق ربانی خود مظاهر صفات جمال خداوندند.حق تعالی با ذات خود در آینه ی دلهای انسانهای کامل تجلی می کند .کسانی که متخلق به اخلاق الاهی اند .تا این که آینه دل آنها مظهر جلال ذات و جمال صفات الهی باشد .انسانهای دیگر هم جمال و زیبایی خداوند را در آیینه هنرهای خود متجلی می سازند .... برآنم که در سایه ی پرورش فکری –فلسفی خود چشم اندازهایی نو به تاریخ و در اینجا به تاریخ هنر بگشایم ... 2- اما در این عبور زمان دلم میخواهد درونم را فریاد کنم ... اما شاید کمی زود باشد !! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 18:1 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
آن خيابان طولاني را با درختان بلند و سردرهم كردهاش يادت هست ؟ مثل يك تابلوي نقاشي اي بود كه تم اصلي اش آرامش بود فقط دلم ميخواست كلاغها از آن تابلو پاك بشوند تا آرامشش بيشتر روي دلم بنشيند. چند وقتي است كه آنجا نرقتيم . امروز به آنجا مي روييم و قدم ميزنيم دلم ميخواهد دست در دست هم روي آسفالت سرد قدم برداريم و آنقدر برويم تا گرم شويم و از پا بيفتيم دلم ميخواهد پاهايمان را از اين حصار تنگ زمان بيرون بگذاريم !..يادت هست صداي آن كلاغها روي شاخههاي سر بركشيده بند دلم را پاره ميكرد؟ تو ميگفتي :«آرام باش صداي كلاغ هميشه نشونه خبر بد نيست !» كاش اين بار كلاغها نباشند .. چشمهايم را باز كردم سرم را از روي تختت برداشتم دستم در دستت مانده بود، دست سرد و بيحست را فشردم صداي كلاغها ميآمد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:6 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
میسرم در فردا ، نگاهم میدود در این آینهی روبرو و خیره به خود میماند.خودم را میکاوم ...نیک میدانم که باید بروم .آنجا آرام ترم انگار . به شیراز که می رسم آفتاب لختی بر شهر میتابد ،هنوز سوزاننده است ،دلم میگیرد ،دلم هوای باران دارد هوای برف و شمردن دانه های برف ، روز جمعه است و شهر خلوت تر و ساکت تر از معمول.دلم هیاهوی میخواهد و شوق و شور ،دلم میخواهد در شلوغی بلولم ... دل تنگ حافظ ام و دل تنگ دوستان . و پس از دیدار دوستان در نخستین فرصت به زیارت حافظ میرویم .معناکاوانه می خواهم سکوت کنم ..-.همواره دل کندن از جایی که مدتی را در آنجا به سر برده ام برایم سخت بوده و این بار دیدن رنج دوستان سخت تر . در ته چشمان … غمی نهفته است و دیدنش سخت است! ..-.از پله های ورودی حافظیه که بالا میرویم دل آشوبههایم آرام تر میشود .این جا فرسنگها با دنیای مادی فاصله دارد .چشم می دوزم به رنگ زیبای گنبد که نمادی است از رنگ آسمان و صورتش نمادی از کلاه قلندران و تاج درویشان .پله های پیرامون مرقد را که بالا میروم رها شدگی ام از این دنیا گویی کاملتر میشود ،عروج میکنم !.دست می سایم بر سنگ مرقد و فاتحه ای می خوانم خنکای سنگ را حس می کنم و دلم می خواهد دستم را بر صورتم بکشم ، میدانم این خنکای و غبار این مزار روحم را زنده و آرام می کند .سطح داخلی گنبد را با کاشیهای رنگ به رنگ معرق و خط ثلث اشعارش بسیار دوست دارم سعی میکنم اشعار را بخوانم .. حجاب چهرهی جان می شود تنم / خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم ......ریحانه دیوان حافظ را آورده تفالی می زنیم و آرام تر می شویم ... نیت میکنم و ریحانه دیوان را باز میکند ...بیا و کشتی ما در شط شراب انداز /خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز /مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی /که گفته اند نکویی کن و در آب انداز /ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا /مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز/بیار زان می گلرنگ مشکبو جامی /شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز/اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن /نظر برین دل سر گشته ی خراب انداز/به نیمشب اگرت آفتاب می باید /ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز/ مهل که روز و فاتم بخاک بسپارند /مرا بمیکده بر در خم شراب انداز/ز جور چرخ چو حافظ بجان رسید دولت /بسوی دیو محن ناوک شراب انداز. دلم میخواهد اینجا کنار حافظ بنشینم و سفره دلم را باز کنم .اینجا معناها هجوم می آورد اینجا همواره هاله ای گم ناشدنی از معنویت چتر گسترده است اینجا سروها و کاجها و درختان نارنج و گلهای کاغذی حرف می زنند ! به یاد می آورم گریه های رازناک پیرزنی عرب را که دوان دوان به سوی حافظ می آمد چیزی در درونم فرو میریزد واشک را بر چشمانم می نشاند..اینجا قلبها همه درحال صحبت اند و سکوت و بهت و خیرگی نگاه در چهرهها پیداست .گویی همه در ترنم صدای سنتور و آواز شجریان این انعکاس انباشت و جان مایهی رنجهای گذشتهی سرزمینمان،رمزگونگی و ژرفنای دردهای مشترک را در سکوت در می یابند ! ... و در این شب بی باران در دلم بارها می گویم ای آسمان ببار ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:30 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
پیش از پرداخت به موضوع اصلی باید بگویم بر اساس نوع رشته و مطالعاتم همواره نزدیکی ملموس و محسوس تاریخ و داستان را مورد توجه قرار داده ام و با این گفتههای پل ریکور همسو شده ام :« همواره چیزی داستانی در تاریخ وجود دارد ،همانطور که همیشه گونه ای از حقیقت را میتوان در داستان یافت .تاریخ بارها بیش از آنچه پوزیتیویستها باور دارند داستانی است ،هرگز بازسازی ناب رویدادها نیست،حتی در بهترین حالت هم چیزی جز یک بازسازی خیالی نیست که رویدادی نایافتنی بر آن حکم می راند و بر عکس در پشت گزارش داستانی ، همیشه تجربه ای واقعی میتوان یافت که به روایت الهام دهد ،که مشتاق شنیده شدن باشد ، اما در حدی چندان ژرف که به دیده نیاید...» بدین سان داستان نویس هموراه روایتگر نوعی تجربه واقعی است تجربه ای که خود در آن حضوری مدام دارد... و اما آقای حسین سلیمانی را چندی بیش نیست که می شناسم ، آفرینندگی قلم توانا و پرمعنایشان به عنوان کنشی اجتماعی و فرهنگی که ادبیات و فلسفه را در هم میتند و مکنونات ذهنی خود و یا زمان خیال خود را بازگو می کند چنان پر کشش است که بر آن شدم در این پست ایشان را معرفی کنم .این کمترین کاری است که می توان برای پهنهی سترگ ادبیات ایران و نویسندگانی این چنین ژرف کاو و ریزبین انجام داد .نویسندگانی که امروز اغلب مورد بی مهری سیاستهای ناکارآمد و نادرست فرهنگی قرار گرفته اند! تا پیش از این یعنی آشنایی با آقای سلیمانی همواره در خیال خود میگذراندم که اگر خواستم روزی بنویسم با بن مایه های فلسفی و نگرشی عمیق دست به قلم ببرم و اکنون این خود خیالی را در دیگری (آقای حسین سلیمانی ) یافته ام . آقای سلیمانی همراه بزرگوارم در این فضای مجازی نویسندهی مقالات متعدد ادبی و فلسفی در روزنامه هاست .او در سال 1385 با رمان « بیمار مقیم » از نامزدهای جایزهی هوشنگ گلشیری شد. دو رمان دیگر ایشان با عناوین « سایهی کلاغ» و« زندگی در مرگ »در سایت کتابخانهی مجازی فارسی قفسه قابل دسترسی و دانلود سریع است. (www.farsiebook.com) سایت شخصی ایشان نیز در فهرست پیوندهای این وبلاگ قرار دارد. برای آشنایی بیشتر با قلم ایشان به این سطور توجه کنید : « من فقط برای این مینویسم تاخودم را برای لحظه ای هم که شده فراموش کنم .از خودم دور شوم تا مثل بیگانه ای بتوانم خودم را دوست داشته باشم .تنها در این صورت است که دیگری برایم اهمیتی می یابد و در حافظه ام برای ابد می ماند تا در آینده خاطره ای برای به یاد آوردن در دست داشته باشم تا از فشار خرد کنندهی زمان در امانم بدارد.بتوانم لحظه ای درنگ کنم ، به آن چه پس پشت نهاده ام نگاه کنم تلخی و شیرینی آن را در دهانم مزه مزه کنم .این طوری گذشت زمان برایم عینیتی مییابد و من میتوانم گذشت آرام و سنگینش را حس کنم » (زندگی در مرگ ص30) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:32 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
گوش میکنم صدای پیچش باد در گیسوان رها شده و ناله های گنگ این وسعت در خش خش برگهای سوخته گوش میکنم صدای نالهی جیرجیرک در سردابه ای تنگ و تاریک ترانه ای تلخ و غریب ...موسیقی دلخراش زیستن در این حصار محتوم ....و غربت در این تنگنای شوم گوش میکنم کسی مینوازد کنار کوه یکه و تنها موسیقی زندگی را وبی قراری را بر بومی نقاشی میکند ... گویی زاده شدم امروز با آوای کوه در حوالی سنگهای غربت و سکوت ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:57 توسط آمنه ابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گاهنبار گاهنبار. [ هَِم ْ ] (اِ) گاهنبار و گاه باره هر دو دارای یک معنی است و آن شش روزی است که خدای تعالی عالم را در آن آفرید و در کتاب زند از زردشت نقل میکنند که حق سبحانه و تعالی عالم را در ششگاه آفرید و اول هر گاهی نامی دارد و در اول هر گاهی جشنی سازند.(لغت نامه ی دهخدا )
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
|
RSS
|