تبليغاتX
گاهنبار
یادداشتهای پراکنده ی من

ابر ، برف  ، آفتاب و راه رفتن روی پشت بامی که از برف سپید پوش شده ....... رد پای پرنده ها روی برف و تماشای کوه های برف گرفته و مه رقیق ... و صدای کلاغها ... سکوت این صبح برفی دوست داشتی است مثل قصه هاست. دلم می خواست روحیه ی بهتری داشتم و لذت این صبح زیبا را بهتر درک می کردم ....  با کتابهایی که خریده ام این روزها لحظات خوبی را می گذرانم . بیشتر برای خرید مجله ای که مقاله ام در آن چاپ شده بود و سفارش استادم به انقلاب رفتم اما خرید کتابهایی مثل نازک پری قصه ی شهر تاریک و بازگشت اهالی شاهنامه از هیوا مسیح . افسون افسانه ها از برونو بلتهایم و مجموعه داستان کلاغ از دوست خوبم خانوم نوبخت .تابستان در بادن بادن و البته کتابی از فریاد شیری ما در عکس زیر باران گم شده بودیم ، حالم را عوض می کند ......... « مادرم می گوید در کودکی عاشق پروانه ای بودم که لای دیوان حافظ روی رف پنهان شده بود و گاهی بیرون می آمد و دور سر من می چرخید . بعدها پروانه غیبش می زند و من همه جای خانه را زیر و رو می کنم و دنبالش می گردم .وقتی از یافتنش نا امید می شوم سئوالهای عجیبی از مادرم می پرسم و انگار با اولین اتفاق تلخ از دست دادن یکباره بزرگ می شوم . پیش از آن هرگاه مادرم برایم قصه می گفت وسط قصه گویی خواب اش می برد و من ناچار بودم ادامه ی قصه اش را خودم فکر کنم و همیشه هم آخر قصه را با خوبی و خوشی تمام می کردم . »  از : ما در عکس زیر باران گم شده بودیم........

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:31  توسط | 

خواب خوبی میبینم . پس از مدتها ........................... صبح با صدای کبوترها و باران بیدار می شوم . دلم میخواهد کارهای زیادی انجام دهم ...... ولع عجیبی دارم ...... اغلب سردرگم و گیجم ....... گاه انقدر گرفتار عدم تمرکزم که در عادیترین و معمولیترین کارها و حرفها دچار اشتباه و پراکنده گویی و پراکنده نویسی می شوم  .......... این روزها تمرکزم رفته رفته بهتر می شود .سارینای عزیز چند روزی است پیش ماست . وجودش آرامش زیادی متبادر می کند .... کنجکاوتر و بازیگوش تر از قبل شده .همچنان موسیقی را دوست دارد . هیجان و شوق ریتمهای تند را و آرامشی که از موسیقیهای سنتی ایجاد می شود . این را می شود از تکانهایی که به بدنش می دهد به آسانی فهمید . تقلید کارهای بزرگترها  با ژستهای بامزه مثل  ژست مطالعه ، آمدن و گشتن توی اتاقی که پر است از کتاب و کارتونهای اسباب و اثاثیه جذابیت زیادی برایش دارد . لمس . کشف .حتی دعوت به آرامش با دستهای کوچکش . وقتی با صدای ناراحت و غیرعادی صحبت می کنیم . حالا دیگر اجزای بدنش و لباسهایش را می شناسد و نشان می دهد و سعی می کند سرش را شانه کند .کلماتی را میگوید ... برای پهن کردن سفره و جمع کردنش کمک می کند و عروسکهایش را می خواباند .یک نوع زنانگی ومادرانگی در وجود این کوچولوی یک سال و چهار ماهه موج می زند .چیزی که شوقی در من ایجاد می کند  .شوق بودن . فهمیدن .کشف کردن . شناختن ...دانستن ... و امید به فردا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:38  توسط | 

دلم می خواست همیشه یکی از پستهای وبلاگ را در دانشگاه بنویسم . الان توی سایت گروه نشستم و منتظر استاد هستم تا از جلسه بیرون بیایند .حسهای ضد و نقیضی دارم .اما یک چیز مرا آرام می کند . آن هم کار کردن درکنار مرد بزرگی است که مرا به ژرفنای تاریخ حیات مردم می برد . دوستی درکامنتی خصوصی به من نهیب زده بود که می دانی باید با این رویکردت به استاد از خیر خیلی چیزها بگذری  و ژیه خیلی چیزها را به تنت بمالی ؟! باید درجواب بگویم که من از ابتدا با علاقه و مشتاقانه برای یادگیری آمده ام نه چیز دیگر . هیچ گاه در زد و بندهاو دسته بندیها نبوده ام و نمیخواهم باشم .و از خیر خیلی چیزها می گذرم تا راحتترو با فراغ بال بتوانم اثری از خود ارائه دهم .هر چند ناچیز ...... خودم را همواره به استادان عزیزم مدیون می دانم .استاد دوران کارشناسی مثل دکتر مصدق که همواره برای من نقش پدر را در دانشگاه داشته اند. دکتر اکبری نازنین و دکتر حسنی عزیز و .... و حالا دکتر خیراندیش که در این مقطع برای من مثل گوهری ناب ارزشمندند ....حس عمیقی از شاگردی رادر خودم حس می کنم واز اینکه هنوز روابطم را با استادان  قدیمی و حال حاضرم حفظ کرده ام و می کنم شادم .از ته دل .... چراکه هیچ گاه نگاه کجدار و یا متفاوت دیگران به این نوع روابط برایم مهم نبوده و نیست. حس آزادی و استقلال می کنم در اوج دلبستگیها و وابستگی هایی پاک که مرا اغلب اوقات به گریه وادار می کند.............دلم می خواهد بیشتر بگویم .اما فکر میکنم همین مقدار کافی است .چرا که اکثر پستهای قبلی من هم مبنی بر همین نوع احساسات نسبت به استادانم است ........... دست تمامی استادان عزیزم که به من به جز دانش ، انسانیت و مهر را اموخته اند می بوسم و همواره خود را مدیون آنها می دانم ............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 11:6  توسط | 

خیلی وقتها برای این صفحه مینویسم . اما نمی دانم چرا از گذاشتن مطالب منصرف می شوم . این روزها حس غریبی دارم . حسی که مثل همیشه با انتظار و خیال و اضطراب عجین است  . دوست دارم حرف بزنم اما ترجیح می دهم سکوت کنم . سکوت به نظرم انسان را بزرگ می کند . تحمل را بالا می برد . اما می دانم گاه سکوت برای من دوامی ندارد و دراینجاست که فکر می کنم کودکی ام به سراغم آمده است ... خواندنها و نوشتنهایم ادامه دارد. فکر می کنم در روزهای بارانی بهتر می توانم کار کنم . آذر عزیز امشب ایمیلی را برایم خواند که من را تا حدی آرامتر کرد . ایمیل در مورد آموزه هایی از زندگی بود .مفاهیم خوبی برای گوشزد داشت...... نگران نگاه دیگران نباشید . شما همان کسی هستید که باید باشید . قضاوت دیگران را برای خودشان بگذارید .  آرامترم و این را امشب بیشتر از حضور دوست خوبی مثل آذر عزیز دارم .... سعی می کنم بیشتر خودم را خود اخلاقی ام بپرورانم . فکر می کنم اخلاق فراتر از علمی است که اکتسابی است و هر کس می تواند آن را کسب کند . و در هر دو مورد الگوی من استاد نازنینم دکتر خیراندیش است . استادی که به من رسم نگاه انسانی و عالم و فاضل بودن  را آموخته است .آموزه های ایشان پایانی برای من ندارد . انگار هر روز یک چیز از ایشان یاد می گیرم . حتی گاه با یک نگاه از ایشان ...............................

و یک توضیح کوتاه : دوستانی که از این سبک و سیاق نوشتاری انتقاد بی اساس دارند می­توانند از رنج خواندن این صفحه دست بکشند . این صفحه انعکاس روزهای زندگی من است و من آنرا بسیار دوست دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:49  توسط | 

 

قسمتی از داستان سمک عیار را مدتهاست که می خواستم در این جا بنویسم .لذت خاصی دارد خواندن داستانهای تاریخی .منشی عرفانی و خویشتندارانه از فرهنگ ما .فرهنگی که این روزها کمرنگ می شود . از آن جانب دختر شاه در حجره خفته شاهزاده بنشسته جوانمردی نگه داشت و با او به دیدار قناعت کرد .اگرچه او را دوست داشت بوسه بر روی دختر ننهاد که ترک ادب بود .طنبور درکنار گرفت و به صبوح آواز برآورد .نرم  و اهسته غزل گفتن گرفت تا دختر شاه بدان حلاوت از خواب در آمد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 19:24  توسط | 

هوای ابری . احساساتی که می آیند و می روند . غم  . شادی . رنج و درک عظمت و زیبایی و ... همه چیز به اشک ختم می شود . گریه می کنم انگار پنجه ای گلویم را می فشارد ........ از روی پلی می گذرم که رود کم رمقی از آن می گذرد . رودی که خیلی دوستش دارم ............ آب شفاف و زلال است . کارم با استاد چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد . برمی­گردم . باغبان دانشگاه درختان برگ بو را هرس می کند . بوی برگها مرا به چیزی مثل زندگی گره می زند شاخه ای برمی دارم ....  و زردی برگهای ریخته مفهوم مرگ را در من زنده می کند . ... باد و برگ ... توی اتوبوس نمی توانم اشکهایم را کنترل کنم ... درایستگاه همیشگی پیاده نمیشوم ... میروم به حافظیه .... صدای سالار عقیلی است ... تکه ای از بیتی دائم تکرار می شود ....  ما زاده اشکیم ........ عرفان روح سرزمین من .... و حافظ . صبور و سنگین . خنکای سنگ مزارش آرامم میکند ... چند دقیقه ای می ایستم . باز هم اشک ... مردم می آیند و می روند از هر طیف و قشری ............................................................................................ به کارگاه صنایع دستی هم سری می زنم .... صدای چکشها . صدای زندگی .صدای تاریخ .سنگهای فیروزه را تماشا می کنم و لاله ها و قابها و دستبندها و ........ نفس عمیقی می کشم .... کمی بهترم .این بار صدای ایرج بسطامی است که معناهایی را متبادر می کند و سنتوری که شاد می نوازد .... .... و بعد بیتی دیگر تکرا ر می شود ........ هنگام تنگدستي، در عيش و كوش و مستي / كاين كيمياي هستي، قارون كند گدا را....................... برمی گردم .... انگار تکه ای از من جا می ماند .... کنار در فالی می گیرم از پیرمردی نابینا ... شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت .... صدای پرنده ها ... کلاغها و ابر و آفتاب و بیتی که صدای دلی است به عمق تاریخ  .... به خدا فکر می کنم .... به زندگی . مرگ ... به زنده شدن دوباره .... و نفس کشیدن ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 17:7  توسط | 

از پنجره باران را تماشا می کنم . نرم و آرام می بارد . ....منتظرم .... دقایقی بعد با استادم از ساختمان خارج می شویم .... و پایین آمدن از پله هایی که برای من بهترین پله ها و عاشقانه ترین پله های دنیاست ...به گفته ی خواهرم ملیحه صحبتهای استادم مثل دارویی است که پزشک برایم تجویز می کند .شفا بخش . با صحبتهای ایشان یکی از بهترین روزهای زندگی ام را پشت سر گذاشتم .از تاریخ و جغرافیا می گوییم و از قصه ها که دغدغه ی مشترکی است بین استاد و من . از دیوها و غولها و پریان .برای قصه ای که انتخاب کرده ام می شود چند مقاله نوشت و این مرا به وجد می آورد. هم ازاین بابت که راهی را که به دنبالش بوده ام تا حد زیادی پیدا کرده ام و قدم زدن در این مسیر آنرا هموارتر و شوق آفرین تر می کند .زیر باران به خوابگاه برمی گردم .تا جایی مسیر را پیاده می آیم و با خود می گویم این بهترین هواست که در آن نفس می کشم .... این روزها شیفته ی آهنگی فرانسوی شده ام ... با صدای ناتاشاسنت پیر ....فرشته ای بر درم می کوبد ....زمزمه اش می کنم .... و شیراز بارانی خودش را در ذهنم حک می کند ...باید از آسمان بنویسم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 18:4  توسط | 
 
پاییز است.
من
کنار دیوار اتاق
لالایی می خوانم .
کودکی درونم می خوابد .
...
... و زنی
در مرز پوستم با پیرهنی عنابی
آرام می رقصد .
پاییز است...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 20:32  توسط | 

روزها میگذرد .آرام و خوب . تحول پیدا کرده ام و این را حس می کنم .تحولی که مرا آرامتر و سازگارتر از همیشه تصویر میکند و محتاطتر..........

.دیگر تشویشها و پریشانیها کمتر به سراغم می آیند ...

 و استادم تشویقم می کند به نوشتن علیرغم همه ی بی فرجامیهای بعضی نوشتنها .از مشکلات جدید خوابگاه و دانشگاه می گویم و ایشان راهکارهایی را با شوخی به دستم میدهند .انگار هیچ مشکلی نیست که آسان نشود و از بی نتیجه ماندن برخی از کارهایم می گویم . می گویند برای نوشته هایی به من تا حد فحش هم گفته اند اما من دلسرد نشده ام  و کارم را در جایی دیگر به نتیجه ی دلخواهم رسانده ام . تشویق و ترغیب .تشویق و ترغیب آنهم به سبکی دوستانه و انگار که من در جایگاهی برابر با ایشان ایستاده ام ! که فکر میکنم هرگز این گونه نخواهد شد ! نگاه خوبشان از من فرار نمی کند . من دریایی  از خوبی و محبت را در نگاه و صدایشان دیده ام و در آن غرق شده ام از خدا سپاسگزارم که چنین استاد بزرگی را در مسیر زندگیم قرار داده است . ...  دلم می خواهد کاری کنم . استاد می گویند دفعه ی بعد با مقالاتت اینجا باش .دلگرمتر از همیشه ام و علیرغم همه فضاهایی که راه را بر من دانشجو مسدود می کند به این می اندیشم که چقدر خواندن و نوشتن می تواند مرا آرام کند .چیزی که  از من می ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 14:28  توسط | 

 

به شب نگاه می کنم . قاب پنجره .چراغهای روشن و شکوه آسمان شب . با  بچه ها نشستیم یک جور نان محلی با پنیر می خوریم . این شبها برای من با ارزش ترین شبهاست .شبهایی که دور هم هستیم و از همه چیز و همه جا حرف می زنیم و من مهر را در چشمان دوستانم می بینم ...چیزهایی ما رو به محکم گره می زند. چیزهایی که علیرغم متفاوت بودن در بعضی زمینه ها ازجمله  رشته های تحصیلیمان  ما را پیوند عجیبی می دهد . دلم برای این روزها تنگ خواهد شد .............دلم برای این صفحه تنگ شده بود ........ این هفته چند تا کتاب خواندم . چیزی نمی نویسم .مثل گذشته که ولع خواندن نمی گذارد .امروز کتابی از استاد عزیز فتح الله مجتبایی که دوباری افتخار ملاقاتشان را داشتم دست گرفته ام .شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران. این کتاب حس شاعرانه ای به من منتقل می کند .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 23:15  توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گاهنبار گاهنبار. [ هَِم ْ ] (اِ) گاهنبار و گاه باره هر دو دارای یک معنی است و آن شش روزی است که خدای تعالی عالم را در آن آفرید و در کتاب زند از زردشت نقل میکنند که حق سبحانه و تعالی عالم را در ششگاه آفرید و اول هر گاهی نامی دارد و در اول هر گاهی جشنی سازند.(لغت نامه ی دهخدا )

اینجا تنها نوشته های خودم است و گاه جملات و اشعاری از بزرگان . همراهی در نوشتن ندارم .


پیوندهای روزانه
شعری از من در کافه داستان
نشانه شناسی (2)
نشانه شناسی
پرونده مكتب آنال
بیست شعر از براتیگان
Brautigan
جنسیت در برداشت قالبی
شیوه های بازنمایی جنسیت در سینمای ایران
مشارکت اجتماعی زنان در دوره مشروطه
زنان در عصر قاجار
باورهای جنسیتی در محتوای کتابهای درسی
زن در ارداویراف نامه
فمنیسم و زیبایی شناسی
Thomas More
مدینه ی فاضله ی فارابی
تولد جهان دیگر از منظر مانهایم
صفات و ویژگیهای آرمانشهر در اندیشه ی اسلامی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
پیوندها
شمس لنگرودی
رسول یونان
آیسا حکمت
آزیتا قهرمان
رزا جمالی
خوابگرد
ترانه علیدوستی
ساره وفا
مریم حسینیان
بهار موحد
خانه شاعران جهان
میثم نبی
دکتر مهستی محبی
هنگامه هویدا
توکا نیستانی
لیلا کردبچه
دوشنبه
زنانی که با گرگها می دوند
شهری از آب
نوروزنامه
فیلم نگاه
عکس
نسیم خلیلی
امین تریان
مهناز جوکار
نصیر بدری
عسل مهر
مجله ی بخارا
پرویز پیغامی
پرنیان
دلتنگی های سپید
پشت دیوار شفق
مداد خاکستری
مدادهای آبی من
پسر پاییز
بانوی اردیبهشت
مهسا نعمت اللهی
داریوش فرزانه
آرش شعبانی
بنفشه افتخاری
فرشته نوبخت
محبوبه موسوی
پاورقیهای دمادم (محبوبه)
دکتر مصطفی جلالی فخر
دکتر سعیدی حنایی
مینا درعلی
مجید شعبانی
مریم نصر
حمید حیاتی
مرتضی نوروزی
مرتضی رجبی
سایت مرتضی رجبی
کریم جعفری
شیرین احمدی
الهه باقری
کوروش هادیان
نادر بگلو
ققنوس
جلال خسروی
سوما اخلاقی
مریم فیروزی
سارا محمدی اردهالی
کتایون ریز خراتی
غزال مرادی
گلاره چگینی
سعید موسوی
لیلی مسلمی
اسحق فتحی
کامبیز منوچهریان
سجاد رمضانی
فرزاد کاظمی
سهراب
امیرعباس کلیدری
رها دلدار
منیره حسینی
عکس
هزارکتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل