صدای پیر کنعان

هوای ابری . احساساتی که می آیند و می روند . غم  . شادی . رنج و درک عظمت و زیبایی و ... همه چیز به اشک ختم می شود . گریه می کنم انگار پنجه ای گلویم را می فشارد ........ از روی پلی می گذرم که رود کم رمقی از آن می گذرد . رودی که خیلی دوستش دارم ............ آب شفاف و زلال است . کارم با استاد چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشد . برمی­گردم . باغبان دانشگاه درختان برگ بو را هرس می کند . بوی برگها مرا به چیزی مثل زندگی گره می زند شاخه ای برمی دارم ....  و زردی برگهای ریخته مفهوم مرگ را در من زنده می کند . ... باد و برگ ... توی اتوبوس نمی توانم اشکهایم را کنترل کنم ... درایستگاه همیشگی پیاده نمیشوم ... میروم به حافظیه .... صدای سالار عقیلی است ... تکه ای از بیتی دائم تکرار می شود ....  ما زاده اشکیم ........ عرفان روح سرزمین من .... و حافظ . صبور و سنگین . خنکای سنگ مزارش آرامم میکند ... چند دقیقه ای می ایستم . باز هم اشک ... مردم می آیند و می روند از هر طیف و قشری ............................................................................................ به کارگاه صنایع دستی هم سری می زنم .... صدای چکشها . صدای زندگی .صدای تاریخ .سنگهای فیروزه را تماشا می کنم و لاله ها و قابها و دستبندها و ........ نفس عمیقی می کشم .... کمی بهترم .این بار صدای ایرج بسطامی است که معناهایی را متبادر می کند و سنتوری که شاد می نوازد .... .... و بعد بیتی دیگر تکرا ر می شود ........ هنگام تنگدستي، در عيش و كوش و مستي / كاين كيمياي هستي، قارون كند گدا را....................... برمی گردم .... انگار تکه ای از من جا می ماند .... کنار در فالی می گیرم از پیرمردی نابینا ... شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت .... صدای پرنده ها ... کلاغها و ابر و آفتاب و بیتی که صدای دلی است به عمق تاریخ  .... به خدا فکر می کنم .... به زندگی . مرگ ... به زنده شدن دوباره .... و نفس کشیدن ....

فرشته ای بر درم می کوبد ...

از پنجره باران را تماشا می کنم . نرم و آرام می بارد . ....منتظرم .... دقایقی بعد با استادم از ساختمان خارج می شویم .... و پایین آمدن از پله هایی که برای من بهترین پله ها و عاشقانه ترین پله های دنیاست ...به گفته ی خواهرم ملیحه صحبتهای استادم مثل دارویی است که پزشک برایم تجویز می کند .شفا بخش . با صحبتهای ایشان یکی از بهترین روزهای زندگی ام را پشت سر گذاشتم .از تاریخ و جغرافیا می گوییم و از قصه ها که دغدغه ی مشترکی است بین استاد و من . از دیوها و غولها و پریان .برای قصه ای که انتخاب کرده ام می شود چند مقاله نوشت و این مرا به وجد می آورد. هم ازاین بابت که راهی را که به دنبالش بوده ام تا حد زیادی پیدا کرده ام و قدم زدن در این مسیر آنرا هموارتر و شوق آفرین تر می کند .زیر باران به خوابگاه برمی گردم .تا جایی مسیر را پیاده می آیم و با خود می گویم این بهترین هواست که در آن نفس می کشم .... این روزها شیفته ی آهنگی فرانسوی شده ام ... با صدای ناتاشاسنت پیر ....فرشته ای بر درم می کوبد ....زمزمه اش می کنم .... و شیراز بارانی خودش را در ذهنم حک می کند ...باید از آسمان بنویسم ....