به بهانه ی یک کامنت خصوصی

دلم می خواست همیشه یکی از پستهای وبلاگ را در دانشگاه بنویسم . الان توی سایت گروه نشستم و منتظر استاد هستم تا از جلسه بیرون بیایند .حسهای ضد و نقیضی دارم .اما یک چیز مرا آرام می کند . آن هم کار کردن درکنار مرد بزرگی است که مرا به ژرفنای تاریخ حیات مردم می برد . دوستی درکامنتی خصوصی به من نهیب زده بود که می دانی باید با این رویکردت به استاد از خیر خیلی چیزها بگذری  و ژیه خیلی چیزها را به تنت بمالی ؟! باید درجواب بگویم که من از ابتدا با علاقه و مشتاقانه برای یادگیری آمده ام نه چیز دیگر . هیچ گاه در زد و بندهاو دسته بندیها نبوده ام و نمیخواهم باشم .و از خیر خیلی چیزها می گذرم تا راحتترو با فراغ بال بتوانم اثری از خود ارائه دهم .هر چند ناچیز ...... خودم را همواره به استادان عزیزم مدیون می دانم .استاد دوران کارشناسی مثل دکتر مصدق که همواره برای من نقش پدر را در دانشگاه داشته اند. دکتر اکبری نازنین و دکتر حسنی عزیز و .... و حالا دکتر خیراندیش که در این مقطع برای من مثل گوهری ناب ارزشمندند ....حس عمیقی از شاگردی رادر خودم حس می کنم واز اینکه هنوز روابطم را با استادان  قدیمی و حال حاضرم حفظ کرده ام و می کنم شادم .از ته دل .... چراکه هیچ گاه نگاه کجدار و یا متفاوت دیگران به این نوع روابط برایم مهم نبوده و نیست. حس آزادی و استقلال می کنم در اوج دلبستگیها و وابستگی هایی پاک که مرا اغلب اوقات به گریه وادار می کند.............دلم می خواهد بیشتر بگویم .اما فکر میکنم همین مقدار کافی است .چرا که اکثر پستهای قبلی من هم مبنی بر همین نوع احساسات نسبت به استادانم است ........... دست تمامی استادان عزیزم که به من به جز دانش ، انسانیت و مهر را اموخته اند می بوسم و همواره خود را مدیون آنها می دانم ............

از این روزهای آذر ماه

خیلی وقتها برای این صفحه مینویسم . اما نمی دانم چرا از گذاشتن مطالب منصرف می شوم . این روزها حس غریبی دارم . حسی که مثل همیشه با انتظار و خیال و اضطراب عجین است  . دوست دارم حرف بزنم اما ترجیح می دهم سکوت کنم . سکوت به نظرم انسان را بزرگ می کند . تحمل را بالا می برد . اما می دانم گاه سکوت برای من دوامی ندارد و دراینجاست که فکر می کنم کودکی ام به سراغم آمده است ... خواندنها و نوشتنهایم ادامه دارد. فکر می کنم در روزهای بارانی بهتر می توانم کار کنم . آذر عزیز امشب ایمیلی را برایم خواند که من را تا حدی آرامتر کرد . ایمیل در مورد آموزه هایی از زندگی بود .مفاهیم خوبی برای گوشزد داشت...... نگران نگاه دیگران نباشید . شما همان کسی هستید که باید باشید . قضاوت دیگران را برای خودشان بگذارید .  آرامترم و این را امشب بیشتر از حضور دوست خوبی مثل آذر عزیز دارم .... سعی می کنم بیشتر خودم را خود اخلاقی ام بپرورانم . فکر می کنم اخلاق فراتر از علمی است که اکتسابی است و هر کس می تواند آن را کسب کند . و در هر دو مورد الگوی من استاد نازنینم دکتر خیراندیش است . استادی که به من رسم نگاه انسانی و عالم و فاضل بودن  را آموخته است .آموزه های ایشان پایانی برای من ندارد . انگار هر روز یک چیز از ایشان یاد می گیرم . حتی گاه با یک نگاه از ایشان ...............................

و یک توضیح کوتاه : دوستانی که از این سبک و سیاق نوشتاری انتقاد بی اساس دارند می­توانند از رنج خواندن این صفحه دست بکشند . این صفحه انعکاس روزهای زندگی من است و من آنرا بسیار دوست دارم .

سمک عیار

 

قسمتی از داستان سمک عیار را مدتهاست که می خواستم در این جا بنویسم .لذت خاصی دارد خواندن داستانهای تاریخی .منشی عرفانی و خویشتندارانه از فرهنگ ما .فرهنگی که این روزها کمرنگ می شود . از آن جانب دختر شاه در حجره خفته شاهزاده بنشسته جوانمردی نگه داشت و با او به دیدار قناعت کرد .اگرچه او را دوست داشت بوسه بر روی دختر ننهاد که ترک ادب بود .طنبور درکنار گرفت و به صبوح آواز برآورد .نرم  و اهسته غزل گفتن گرفت تا دختر شاه بدان حلاوت از خواب در آمد ...