خواب می بینم . در هواپیما خلبان اعلام می کند که تا چند دقیقه ی دیگر سقوط می کنیم . کاری نمی توان کرد جز دعا . حجم عظیمی از تصاویر زندگی از ذهنم عبور می کند . به انتظار مرگ می نشینم . حس غریب و عجیبی است .... چند لحظه بعد چرخهای هواپیما به زمین میرسد . نجات می یابیم ! ...... این روزها علیرغم همه ی احساسات بد نوعی نجات یافتگی را هم حس می کنم .................... فکر میکنم به خوشبختی و بدبختی . به کودک ماندن و دنیا را از پس قاب شیشه ای نگاه کردن ..... ..پس از کتاب دنیا در آغوش من است میثم نبی ،دریای جان بنویل را در دست می گیرم . برنده ی جایزه ی بوکر 2005است و با نثری پرطنین و دلنشین و معناهایی ژرفکاوانه از زندگی . غم خاصی در خطوطش موج می زند اما دلنشین است و پرکشش : « خوشبختی در دوران کودکی تفاوت داشت . آن موقع صرف جمع آوری و کسب تجربه های تازه با یافتن عواطف نو اهمیت داشت ؛ درست مثل این که کاشیهای سرامیک جلاخورده را کنار هم جمع کنی تا کوشک باشکوهی برای خود بسازی .دیرباوری هم بخشی از خوشبختی بود ، منظورم آن فروماندن در باور بخت و اقبال است .»ص117 به منزل استادم دکتر هوشور می روم . مردی که چشمان مهربانش همواره در بنیاد ایرانشناسی پناهگاهم بود . روز خوبی است و شب خوبی هم . صدای باران روی سقف گلخانه و بوی گلها و باز هم نگاه مهربانانه . همسر ایشان را بار اول است که می بینم . انگشتری را به من هدیه می دهند و من مثل کودکی از فرط خوشحالی ذوق می کنم . وجود این انگشتر در دستم انگار مرا به چیزی معنوی و مقدس پیوند داده است ....

یادداشتی از دو روز پیش .