خسته ام و دلتنگ .پنجره را باز می کنم .صورتم را در  هوای مستی آور شیراز به باد می سپارم. بوی شب . بوی گل ................و کتابها و مقالاتی که من تشنه ی خواندنشان هستم .

جلد اول کتابی را تمام می کنم . از رودابه و تهمینه می خوانم زنانی اسطوره ای که نادیده بر مردانی عاشق می شوند که تنها وصفشان را شنیده اند . بر زال و رستم . از زیبایی زنان . از وارستگی و پاکبازی و مهر مادری می خوانم از ژرفنای دوست داشتنها و عشقهایی که مردان در برابرش وادار به تعظیم می شوند . معناهایی باز هم به من خود می نمایانند ....  چهره ی اسطوره ای ام را دوست دارم .

مسحور الهه ی آبها ، آناهیتا می شوم و دلم می خواهد مقاله ی مندرج در کتاب تمام نشود . .. آه آناهیتا من اینجایم روی زمین با گوشواره هایی مدور و سیاه .خسته ام . بیا . با باد و باران و ژاله و ابر بیا . مرا به آسمان آرام ببر . ...................پ.ن:  الهه آب دشتها را حاصلخیز و بارور میکند .نطفه ی مردان و زنان را پاک و منزه می کند . زنها را در زمان وضع حمل یاری می دهد و شیر به پستانشان می آورد . آناهیتا زنی است جوان . زیبا و خوش اندام .نیکو سرشت و آزاده . با بازوانی سفید و سینه هایی برآمده .کمربندی تنگ بر میان بسته . با گردونه ای که اسبهایش باد وباران و ژاله و ابر است حرکت می کند . تاجی زرین دارد و گوشواره هایی چهار گوش ...و در بلندترین طبقه ی آسمان آرام دارد ...............

  و از این روست که نگهبان چشمه ها همواره دخترانند . و جایی شنیدم که در روستایی (احتمالا نزدیکی اهواز اگر درست به یادم باشد ) مردم برای فرار از خشکسالی و بارش باران دختری را پای چشمه می برند و به آب می اندازند تا باران ببارد.............

............................................................................

آناهیتا ! /ابرها صدایم می زنند . /من /لای شاخه ها /روی پاشنه های تنهایی می رقصم ./توت سرخی می چینم ./زنی می شوم  /در آستانه ی اشک و لبخندی سرخ ! /آه /آناهیتا /من به ابرهای اردیبهشت ایمان دارم . /می دانم  /می بارند ! /و اشکهایم را می شویند .