شبی باران زده و بوی نم خاک و هوایی که نه سرد است و نه گرم.بوی خوش زندگی پیچیده است.زیر چترِ این شب نمناک توی سایتها می گردم و دلم می خواهد نیرویی و حسی از خبری یا مطلبی خوب و امیدبخش به درونم بدود.و بالاخره در خبری از سایت خبرگزاری مهر می خوانم که دختری شانزده ساله سه سالی است به مدرسه می رود و شعر می گوید و قصه می نویسد و آینده و زندگی را آنقدر وسیع و آنچنان آرمانی می بیند و انسان را آنقدر توانا که از یک دختر بچه ای به این سن و سال دور است. بقیه ی خبر را اینجا بخوانید .شعری از این دخترک :

این روزهای تلخ می رود و روزی می رسد

که کسی در دنیا نمی ماند که غمگین باشد

من رویا دیدم که همه زجرها به خنده تبدیل می شود

این یک رویا نیست

ما آینده دنیاییم

باید دنیایمان را از غم و بدبختی و آوارگی نجات بدهیم

من خارق العاده خواهم شد

من مثل یک روح از دیوارها خواهم گذشت

و می بینم که غمی در دنیا نمی ماند

+ و گاه فکر میکنم که باید از حضور بعضی از آدمها بعضی از فرشته های خدا / مثل این دخترک از خدا بسیار بسیار ممنون بود.