تو نمی دانی، اما من با خواندن صفحه ی سرمه ای ات که شکست نور و ستاره هایی زیبایش کرده به ذهنم رسید که بعضی از تنهایی ها عظیم است.به عمقش فرو می روی.انگار دائم در حال غرق شدنی و روی آب آمدن.حس خفگی و گاه نجات و نفس کشیدنهای ممتد به سراغت می آید.اما به گمانم این همه برای بزرگ شدن به دردخور است.برای پرورش چیزی بزرگ،حسی باشکوه و عشقهایی نامیرا ضروری است.

+آسمان تهران هم ابری است.چیزی نمانده تا ببارد.دلم میخواهد این پاییز پر از انتظار و دوست داشتنی دیر بگذرد.

+ و یک تشکر ویژه نثار دوستان هم رشته ای که اغلب با کامنتهای پرمهرشان مرا مورد لطف قرار می دهند.با گرفتن این کامنتها فکر می کنم که تا حدی این صفحه در جهت علمی که سالها بدان پرداخته ام نیز مفید واقع شده.فقط تاحدی.امیدوارم بتوانم روزگاری مطالب علمی وبلاگ را بیشتر کنم و سر سخن را با دوستان بیشتر باز کنم.