باران شرشر می بارید.مثل این بود که باران ناگفته هایی دارد٬ یا شاید گفته هایی بسیار مبهم.کاش زبان باران را می فهمید.ساعتی از شب می گذشت و او احساس می کرد همه ی غمهای عالم در قطره های باران نهفته است.هر قطره باران که بر زمین فرو می افتاد٬ غمی دیرینه را در دل او زنده می کرد.کلافه بود.پس تلاش کرد با باران هم کلام شود تا شاید به آروزی دیرینه اش و به درستی این سخن برسد که بزرگترین خیانت٬خیانت به آرزوست و خیانت به آرزو یعنی تلاش نکردن برای رسیدن به آن.

حالا دیگر صدای باران بنده آمده بود.به پنجره نزدیک شد.دستهایش را جوری که سایه بیندازد٬ روی شیشه گذاشت و بیرون را نگاه کرد.برف می بارید.شاید این آخرین بار بود که مردن و تولدی را نظاره گر بود.باز هم مغلوب شدن کوچکی از جانب بزرگی و باز هم زمزمه ی شعاری دیگر :آنکه می ماند لایقتر است.(از داستان آخر: زندگی شاید...)

نویسنده: مختار عبداللهی

انتشارات مروارید