ابر و آفتاب است.ابری که می شود بیشتر دلم می خواهد بخوانم و بنویسم.این روزها لابه لای همه ی کارهایی که مربوط به پایان نامه است و بین همه ی استرسها و بی خوابیها دو رمان هم میخوانم.شاید در پستهای بعدی راجع بهشان نوشتم.چند کتاب دیگر را باید باز خوانی کنم و یادداشتهایم را برای چندمین بار مرور.به روزهای پایانی کاری که نزدیک می شوم انگار شوق و شوری در دلم موج برمی دارد و بعد آرام می شود.این روزها خیلی بیش از گذشته اینطورم.ابر و آفتاب است و روزهایی است پر از احساسات دوگانه و حتی چندگانه.گاه انگار گله ای اسب سرکش درونم به راه می افتند و نمی ایستند.نمی دانم به چه فکر می کنم.تصاویری مغشوش و درهم وبرهم با رنگهایی تیره و درهم پیچیده در ذهنم نقش می بندد.نفس عمیقی می کشم و دلم می خواهد وقتی هوا آفتابی می شود پاهایم را در آفتاب دراز کنم و داستانهای نیمه کاره ام را بخوانم.راهی برای برون رفت از آن افکار.سردم است.مدتهاست سرما انگار در تنم می ماند.دلم می خواهد آفتاب باشد و روزی که بی خیال و آرام از لبه ی ایوان پرمی کشد.دلم می خواهد دغدغه ای نباشد و چشمهایم را ببندم و زیر نور گرم شوم.به چیزی فکر نکنم.