پنج صبح باشد و صدای خروسی سکوت را بشکند و تو چند ساعتی باشد که نخوابیده باشی.فرصت خوبی است که به دور از شیطنتهای خواهر زاده ای که دست بردار هم نیست بنشینی و کمی بنویسی و بخوانی.به این فکر کنی که دنیای کودکی چه دنیای خاص و بی دغدغه و پاکی است که حتی شیطنتهایش هم رنگ و بویی از خواسته هایی دوست داشتنی و پاک دارد.سارینای ما /یا به قول خودش سانانا اسمی که همه جا خودش را با آن معرفی می کند و بعد بلافاصله می گوید بچه هم هستم و خنده ی مخاطب را موجب می شود. برای جلب توجه من و کشاندن من به بازی و شیطنتهای کودکانه وسایلی را که فکر می کند برداشتنشان موجب برانگیختنم می شود را شناسایی کرده و هر بار که وارد اتاق می شود یکی یا چند تا از انها را نشانه می رود و بر می دارد و می دود و می گوید دزدی کردم آماما /به من هم می گوید آماما.نمی دانیم کلمه ی دزدی را از کجا یاد گرفته! آنقدر دزدی را شیرین و با لذت می گوید که من فکر می کنم دزدی بهترین کار دنیاست.هر چه می گوییم دزدی کردن کار بدی است اصرار دارد که نه.خیلی هم خوب است! مامان مدادی را که با آن کتابهایی که می خوانم را علامت می زنم آرام و یواشکی از توی وسایلی که سانانا با خود برده بر می دارد و برایم می آورد.تقریبا تا نزدیکی یک شب با سانانا سرو کله می زنم و بازی می کنم که وسایل مورد نیازم را از دستش بگیرم.نمی دهد و من باید از خیر بعضی از آنها که بهشان نیاز هم دارم بگذرم.از طرفی مجبور می شوم کامپیوتر را هم خاموش کنم تا از صدمه ی سانانا دور بماند.می گویم وقت خواب کامیپوتره بیا خاموشش کنیم.می گوید باشه.هیس.انگشتش را به نشانه ی سکوت روی بینیش می گیرد و دستش را روی دست من که روی موس است می گذارد و کامپیوتر را خاموش می کنیم.صفحه ی لپ تاپ را آرام می بندد و از صندلی پایین می آید.نفس راحتی می کشم.بین همه ی شیطنتهایش یکی از کارهایی دیگری که می کند تبدیل کردن من به لولو و یا زنی بسیار زیباست.این کار را با شانه کردن موهای من می کند.تبدیل من به لولو با موهای پریشان و بعد آرایش کردن موهایم با شانه و گل سر و  عوض کردن عینکم به عینک دودی است برای مبدل کردنم به زنی بسیار زیبا.بعد از انجام کارش آینه را روبرویم می گیرد و  با شوقی بسیار می گوید ببین خوب شده خاله؟ من هم می گویم از این بهتر نمیشه! مرسی... معلوم نیست کار مادرش برای نقاشی دیواری که می کشد تا کی طول می کشد و من چقدر باید دنبال این دخترک بدوم و بازی کنم تا ... به هر حال وقت خوبی است برای نوشتن.حتی نوشتن از این کودکیهای سانانا.با اینکه از شیطنتهایش خسته می شویم اما همین که یک روزی نمی بینیمش آنقدر دلمان برایش تنگ می شود که مامان به بهانه ای دنبالش می رود.و حالا صدای رادیوی همسایه و تلاوت قرآن است و خواندن چند صفحه ای از یک رمان...کاغذهایی که روی آنها یادداشت می کنم هم تحت تصرف ساناناست و نمی دانم دقیقا تا چه صفحه ای کاری را دنبال کرده ام! می دانم کاغذها را لای روزنامه های دیروز گذاشته اما این وقت صبح نمی شود صدای چیزی را در خانه ای آپارتمانی درآورد.باید از خیر آن یادداشتها هم بگذرم و کار دیگری را پیش بگیرم فعلا.