شب سردی است. اتوبوس را که سوار می شوم انگار زنجیری مرا به حافظیه می کشاند. مقصدم خانه ی دوستی است.اما قبل از آن می روم کنار حافظ. مرغ سحر شجریان پخش می شود و فضای آرامگاه خلوتتر از همیشه است. زیر نور و گنبد فیروزه ای معناهایی می بارد و ریشه هایی حس می شود. فاتحه ای می خوانم و گوشه ای می نشینم. اشکهایم ناخودآگاه فرومی ریزد. همیشه آمدن به اینجا برایم پیامی دارد. پیامی را با جان و دل می گیرم و چند دقیقه ای می نشینم. بعد راه می افتم به سمت خانه ی دوستی که با چای بهارنارنج و میوه و دم کرده های گیاهیِ قوری سفالیش منتظرم است. با وجودی که سرد است و می شود گفت خیلی سرد است ترجیح می دهم پیاده بروم. تاریکروشنای پیاده رو را می گیرم و می روم و به پیامی که گرفته ام فکر می کنم...

+ از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیه گاه منست