از صبح برف می بارد. فکر میکنم صدای برف صدای خداست که می بارد. صبح مجبورم برای انجام کارهایی زیر برف بروم و بیایم. چندباری لباسهایم خیس می شود و خشک. با استاد جایی در میان شهر قرار می گذارم تا بسته هایی را تحویلشان دهم.چند دقیقه ای می ایستم تا استاد بیاید. از جایی که ایستاده ام پیچ خیابان را نگاه می کنم و هر مرد قد بلند چتر به دستی که پالتویی تیره بر تن دارد را فکر میکنم استاد است! بالاخره استاد می آید. وقتی قیافه ی برف زده ام را  می بیند اصرار می کند که چترش را بگیرم. نمی گیرم.بسته ها را می دهم و باز هم می روم زیر برف. می روم به کتابفروشی و دو جلد کتاب شعر برمی دارم از شمس عزیز و از گروس عبدالملکیان. کتابی هم راجع به نقد ادبی. کار کردن روی متون داستانی و خوانش آنها از زاویه ی تاریخ زحمتی مضاعف است که امیدوارم بتوانم از پسش برآیم. بر می گردم و به لیمو دم می کنم و کتابهایی را که خریده ام ورق می زنم و شعرهایی می خوانم. رقص برف پشت شیشه ها هنوز ادامه دارد. عطر به لیمو را فرو می برم. تکه شعرهایی به ذهنم می آید و پاک می شود. کلماتی در ذهنم جان می گیرند و دمی دیگر رنگ می بازند.چیزهایی زیر برف پنهان می شود...

 کتاب شمس لنگرودی فوق العاده است: طلسم شده ام/برف بازی توست این جهان/ و من پا در گل به سر انگشتانت خیره ام و در جایی دیگر: و چقدر می ترسم از سفید/ وقتی شنیده ام/ در برفِ شاهنامه کسانی هم گم شدند/ و تو پیداشان نکردی.

از کتاب عجیب که شمس ام می خوانند (۶۳ ترانه ی عاشقانه)، انتشارات نگاه، ۱۳۹۲