باز هم برف. امروز برف و باران با هم می بارد.

صدای نفسِ رویاهایم را می شنوم که از خط نگاهم بر تن پوشیده از برف کوههای این روبرو جان می گیرد. پر می گیرد و در خیالم شعری می شود. شعری می شود بی واژه و حرف. شعری می شود از جنس سکوت و درهم تنیدگی غم و امید. شیراز. برف و رنگ برفی که روزهایم را امیدها و خیالهایم را و حتی بیمهایم را می پوشاند..

و تصویر فاخته ای که سقف بلند غذاخوری دانشگاه را می پرد. پناه گرفته و پر واهمه است و تنها مانده. چند دقیقه بعد٬ از ترس آدمها ترجیح می دهد دل به برف و سرمای بیرون بسپارد.

دانلود: برف / بابک جهانبخش