هوای نیمه ابری شیراز و روزهای پر انتظاری که میگذرد... اینجا صبحها پر است از غوغای پرنده ها و گاه سایه ی ابرهایی که تن لخت کوه ها را می پوشانند و سرمایی که به تو می گوید هی هنوز زمستان است! سرمایی که طعمش چشیدنی است.در این فضا حس می کنم توی دل قصه های قدیمی ام و باید صدای سم اسبی هم نزدیک و نزدیکتر شود و شیهه اش در هوا طنین بیندازد و چشمه ای هم باید لابه لای درختها مثلا زیر آن درختی که مثل چتر محوطه ای را پوشانده و من بعضی از تماسهایم را با قدم زدن زیر آن جواب می دهم، قل قل بجوشد. بارها توی این چنین فضایی فکر کردم که چرا شیراز شاعر پرور است. آن هم شاعرانی که تا بدین حد در دل و جان مردم رخنه کرده اند. خب معلوم است مگر می شود در چنین جایی به دنیای رویاها و آرمانها فرو نرفت و غرق نشد؟! اصلا ممکن نیست...

این عکس رودخانه ی فصلی و آمدن مرغان دریایی است که زیبایی شیراز زمستانی را دو چندان کرده.